عامل شر حتما هیولا نیست، میتواند آدم عادی باشد
عدالت، حقیقت و شرارت در پسزمینۀ تاریخ؛ پیام فیلمِ «نورنبرگ»
شخصیت گورینگ با کاریزمای خود می کوشد اعمالش مشروع جلوه دهد؛ تلاشی که نشان میدهد قدرتِ روایت میتواند حتی در دادگاه هم تأثیر بگذارد.
فیلم نورنبرگ(۲۰۲۵) اثر جیمز وندربیلت بر اساس رمان نازی و روانپزشک نوشتۀ جک الهای، بازسازی رخدادهای پس از جنگ جهانی دوم است و با بازخوانی این دورۀ تاریخی، پرسشهایی بنیادین دربارۀ عدالت، حافظۀ جمعی، مسئولیت اخلاقی و سازوکارهای قدرت مطرح میکند.
روانپزشک آمریکایی، داگلاس کلی (با بازی رامی مَلِک) به مأموریتی دشوار فرستاده میشود تا وضعیت ذهنی و روانی متهمان نازی را برای حضور در دادگاه نورنبرگ ارزیابی کند. حضور شخصیتهایی چون هرمان گورینگ (با بازی راسل کرو) زمینهای فراهم میکند برای طرح پرسشهایی فراتر از محکومیت تاریخی: آیا میتوان شر را بهطور مطلق داوری کرد؟ عدالت چگونه از پس رابطۀ ساختارهای حقوقی، ارزشهای اجتماعی و ادراک انسانی برمیآید؟
پرسشهایی در تلاقی با نظریههای جامعهشناختی و فلسفی که نشان میدهند عدالت صرفاً محصول نهادهای رسمی نیست و به تعامل نیروهای نمادین، روایتهای غالب و حافظههای جمعی برمیگردد.
هانا آرنت با طرح مفهوم «ابتذال شر» نشان میدهد عاملانِ این پدیده، الزاماً هیولا یا انسانهای غیرعادی نیستند، بلکه میتوانند افرادی بهظاهر معمولی باشند که در چارچوب ساختارهای اداری، اجتماعی و ایدئولوژیک، بدون تأمل اخلاقی، در تولید و بازتولید شر مشارکت میکنند؛ موضوعی که در گفتوگوی کلی با گورینگ برجسته میشود.
نظریۀ عدالتِ جان راولز و مفاهیم اخلاقیِ مارتا نوسبام دربارۀ همدلی و عدالت عاطفی نیز، چارچوبی برای تحلیل واکنش شخصیتها در قبال جنایت فراهم میکنند.
در این مقاله سعی بر آن است که فیلم «نورنبرگ» را از درام تاریخی به متنی اجتماعی و فلسفی مبدل کنیم؛ متنی که در آن عدالت و حقیقت، در تقابل با ساختارهای قدرت، حافظۀ جمعی و پیچیدگیهای سوژگی انسانی به تصویر درمیآیند.
دادگاه نورنبرگ، قدرت و حقیقت
فیلم نورنبرگ ما را در موقعیتی قرار میدهد که باید به پرسش بنیادینِ قدرت در تولید حقیقت پاسخ دهیم: آیا عدالت میتواند مستقل از روابط قدرت وجود داشته باشد؟ این پرسش یادآور تحلیل میشل فوکو دربارهٔ رژیمهای حقیقت است: "آنچه بهعنوان حقیقت پذیرفته میشود، پیوندی تنگاتنگ با ساختارهای قدرت دارد." (Foucault, 1980)
دادستانها، روانپزشکان و کارشناسانِ دادگاه نورنبرگ در واقع رژیمهای دانش و قدرتاند که روایت رسمیِ حقیقت تاریخی را میسازند. این حقیقت بر اساس اسناد و شواهد و به مدد ارزشهای نمادینِ مشروعیت حقوقی و فرهنگی تعیین میشود. در این میان، شخصیت گورینگ با کاریزمایش تلاش میکند روایت خود را دربارهٔ اعمالش مشروع جلوه دهد؛ تلاشی که نشان میدهد قدرتِ روایت میتواند حتی در دادگاه هم تأثیرگذار باشد.
این موضوع را پیر بوردیو با مفهوم سرمایهٔ نمادین تشریح میکند. فرمهایی از قدرت اجتماعی و زبانی ایجاد میشود و به برخی سوژهها قدرت میدهند تا روایتهایشان را برجسته کنند. (Bourdieu, 1991)
در دادگاه نورنبرگ، کسانی که بهتر میتوانند از زبان رسمی و هنجارهای اجتماعی بهره ببرند، شانس بیشتری برای شکلدهی به «حقیقت» دارند.
به یاد بیاوریم که اسلاوی ژیژک دربارهٔ نقش ایدئولوژی در زندگی اجتماعی هشدار داده است: "ایدئولوژی آنچه باور داریم نیست، بلکه چیزی است که نمیتوانیم آن را تصور نکنیم.» دادگاه نورنبرگ نیز از واقعیت تاریخی سخن نمیگوید، بلکه به مرزهای قابل تصور در باب عدالت میپردازد. دادگاه از عرصهٔ حقوقی به نبرد روایتها و ساختارهای قدرت بدل میشود و حقیقت تاریخی تحت تأثیر روابط قدرت، حافظهٔ جمعی و سرمایهٔ نمادین بازیابی و بازتولید میشود.
یکی از محورهای اصلی فیلم نورنبرگ، بحث در باب ماهیت شر است. آیا شر امری مطلق و غیرقابلتحلیل است، یا میتوان آن را در بافتار اجتماعی و تاریخی به فهم درآورد؟ پاسخ فیلم، پیچیده و چندلایه است و ما را به تحلیلهای هانا آرنت در باب «ابتذال شر» هدایت میکند.
شر، عادیبودنِ آن و زمینههای اجتماعی کنش
هانا آرنت در گزارش مشهورش از محاکمهٔ آدولف آیشمن، مفهوم «ابتذال شر» را مطرح کرد؛ ایدهای که بر اساس آن، عاملان شر الزاماً هیولاهای غیرانسانی یا استثنایی نیستند، بلکه اغلب انسانهایی عادیاند که در دل ساختارهای قدرت، بوروکراسی و هنجارهای اجتماعی عمل میکنند (Arendt, 1963).
این نگاه، تحلیل شر را از سطح قضاوتهای اخلاقیِ مطلق فراتر میبرد و آن را به مسئلهای تاریخی، اجتماعی و نهادی بدل میکند. شر در این معنا، نه حاصل خوی اهریمنی، بلکه محصول اطاعت، همرنگی و تعلیق مسئولیت اخلاقی در دل ساختارهاست.
فیلم نورنبرگ با ترسیم شخصیت هرمان گورینگ دقیقاً در همین مسیر حرکت میکند. گورینگ هم صرفاً نماد شر مطلق نیست؛ انسانی است عاطفی که در خاطراتش سیر میکند. فیلم با اشارات ظریف به خانوادهٔ هرمان گورینگ، لایهای انسانی و عاطفی به شخصیت او میافزاید. هرمان در گفتوگوهایش از همسر و دخترش یاد میکند و دلتنگی، حس فقدان و نگرانی نسبت به آیندهٔ آنها در کلام و رفتارش آشکار است. این یادآوریها نشان میدهند حتی یکی از چهرههای مرکزی رژیم نازی هم خود را در مقام پدر و همسر تصور میکند و هویت خانوادگی را بخشی از معنای وجودیاش میداند. فیلم با طرح این احساسات، تضاد میان نقش خانوادگی و مسئولیت تاریخی او را برجسته میکند.
پس چگونه باید اندیشید؟ آیا متهمان نازی چارچوب فکری و روانی مشخصی نداشتهاند؟ نمیتوان منکر این چارچوب شد اما دقیقتر این است که چارچوبشان، یکدست، ساده و مطلقاً بیمارگونه نیست.
بیشتر پژوهشها ــ از آرنت تا لیفتون ــ نشان دادهاند که بسیاری از متهمان نازی دارای چارچوبهای فکری و روانی منسجم اما عادینما بودند؛ ترکیبی از اطاعت، باور به مشروعیت دولت، عقلانیت ابزاری، ناسیونالیسم افراطی و گسست تدریجی از مسئولیت اخلاقی فردی. این چارچوبها الزاماً ناشی از اختلال روانی نیستند، بلکه در دل ساختارهای بوروکراتیک، نظامی و ایدئولوژیک شکل میگیرند.
در عین حال، این چارچوبها همگن هم نبودند. گورینگ، آیشمن، افسران نظامی و تکنوکراتها هر یک الگوهای روانی متفاوتی داشتند؛ از خودبزرگبینی و میل به قدرت گرفته تا همرنگی، فرصتطلبی یا توجیهگری اخلاقی. نورنبرگ دقیقاً بر همین ناهمگنی تأکید میکند.
بنابراین مسئله فقدان چارچوب روانی نیست. نورنبرگ خطر چارچوبهایی را گوشزد میکند که در شرایط خاص تاریخی، شر را عادی و عقلانی میکنند. این نکته، هشداردهندهتر از فرض «غیرعادی بودنِ» عاملان شر است.
گفتوگوی هرمان با داگلاس کلی حاکی از آن است که شر میتواند در قالب عقلانیت ابزاری، توجیه سیاسی و انجام وظیفه بروز یابد. این تصویر، بیننده را وادار میکند بهجای فاصلهگذاری اخلاقی ساده، با پیچیدگی روانی و اجتماعیِ شر مواجه شود.
در اینجا تحلیل آنتونی گیدنز دربارهٔ رابطهی ساختار و کنش نیز اهمیت مییابد. گیدنز نشان میدهد کنش انسانی متأثر از ساختارهای اجتماعی است و به بازتولید آنها کمک میکند (Giddens, 1984). از این منظر، کنشهای گورینگ و دیگر متهمان را نمیتوان صرفاً تصمیم فردی دانست؛ این کنشها در شبکهای از هنجارها، نقشها، مشروعیتهای سیاسی و نظم بوروکراتیک معنا مییابند. آنها نه فقط عاملان، که حاملان ساختاری هستند که امکان وقوع شر را فراهم کرده است.
از سوی دیگر، رِی جی. لیفتون با تحلیل روانشناسی فجایع جمعی نشان میدهد چنین تجربههایی بر حافظهٔ اخلاقی جوامع اثر میگذارند و نسلهای بعدی را نیز درگیر پرسش از مسئولیت، گناه و مواجهه با گذشته میکنند (Lifton, 2000). فیلم با بهرهگیری ضمنی از این دیدگاهها، شر را پدیدهای تاریخی و اجتماعی مینمایاند؛ پدیدهای که نیازمند فهم، مواجهه و بازاندیشی است، نه صرفاً محکومیت اخلاقی.
در دادگاه نورنبرگ، رسانهها، فیلمهای مستند و گزارشهای رسمی نقش تعیینکنندهای در تثبیت روایت تاریخی دارند. این روایتها گذشته را ثبت میکنند، به آن معنا میبخشند و افق فهم آیندگان را شکل میدهند. از این منظر، حقیقت تاریخی امری ایستا و مطلق نیست، بلکه حاصل گفتوگوی مداوم میان اسناد، تفسیرها و منافع است.
این فرآیند را میتوان بار دیگر با نظریهٔ ساختار و کنش گیدنز توضیح داد؛ جایی که روایت تاریخی محصول تعامل مداوم میان کنشگران (قضات، متهمان، رسانهها) و ساختارهای نهادی و گفتمانی است (Giddens, 1984).
فیلم نشان میدهد نمادها، تصاویر و روایتهای شخصی میتوانند در شکلدهی به حافظهٔ جمعی و «حقیقت پذیرفتهشده» نقش ایفا کنند.
بدینترتیب، نورنبرگ ما را متوجه این نکته میکند که تاریخ صرفاً چیزی نیست که رخ داده، بلکه آن چیزی است که روایت شده و در یاد مانده است؛ روایتی که همواره قابل بازنگری و بازتفسیر است.
عدالت جهانی، اخلاق جنگ و بازتاب معاصر
فیلم عدالت را از سطح ملی فراتر میبرد و آن را به مسئلهای جهانی بدل میکند. مایکل والزر در تحلیل اخلاقیاش از جنگ، استدلال میکند که عدالت در جنگ و پساجنگ را نمیتوان صرفاً به قوانین بینالمللی فروکاست. عدالت باید با ارزشهای اخلاقی مشترک انسانی و مسئولیت اخلاقی کنشگران پیوند بخورد (Walzer, 1977).
دادگاه نورنبرگ تلاشی اولیه برای تحقق چنین عدالتی است؛ تلاشی که هنوز نیز الهامبخش بحثهای معاصر دربارهٔ جنایت جنگی، دادگاههای بینالمللی و مسئولیت اخلاقی دولتهاست.
فیلم با طرح این پرسشها نشان میدهد عدالت جهانی پروژهای ناتمام است که همواره میان سیاست، اخلاق، قدرت و حافظهٔ تاریخی در نوسان است و ما را به بازاندیشی مداوم دربارهٔ معنای انسانبودن و مسئولیت اخلاقی فرا میخواند.
فیلم در این بستر نشان میدهد حتی پس از جنگ، جامعهٔ جهانی با این چالش مواجه است: "چگونه میتوان عدالت را بهنحوی برقرار کرد که هم معنای تاریخی داشته باشد و هم تعهد به ارزشهای انسانی و اخلاقی را نشان دهد؟" این پرسش در مصاحبههای داگلاس کلی با دیگر شخصیتها برجسته میشود؛ جایی که مفهوم عدالت از قضاوتِ احکام حقوقی فراتر میرود و به پرسش دربارهٔ انسانیتِ مشترک کشیده میشود.
عدالت پیچیده است و حقیقت نسبی
فیلم از منظر جامعهشناختی و فلسفی نشان میدهد عدالت پدیداری پیچیده است و صرفاً مجموعهای از قوانین خشک نیست. در این داستان، حقیقت تاریخی در رابطهٔ میان ساختارهای قدرت، سرمایهٔ نمادین، حافظهٔ جمعی و سوژگی انسانی ساخته میشود. همانگونه که فوکو، بوردیو، آرنت و نوسبام نشان میدهند، قضاوت دربارهٔ اعمال انسانی نمیتواند مستقل از روابط اجتماعی و زمینههای فرهنگی باشد.
فیلم از ما میخواهد عدالت و حقیقت را نه بهعنوان اهداف ثابت، که در قالب فرآیندهای پویا و قابل مذاکره ببینیم. عدالت لزوماً محکومیت تاریخ نیست، بلکه درک، فهم و بازسازی ارزشهایی است که میتوانند حقوق انسانی و اخلاق جمعی را تضمین کنند.
عدالت، اخلاق و سوژگی انسانی
در قلب روایت فیلم، پرسشی بنیادین دربارهٔ امکان و معنای عدالت انسانی قرار دارد. در شرایطی که کنشگران در دل بافتارهای پیچیدهٔ تاریخی و اجتماعی شکل گرفتهاند، چگونه میتوان به عدالت دست یافت؟ این پرسش را میتوانیم با نظریهٔ عدالتِ جان راولز صورتبندی کنیم. راولز عدالت را مبتنی بر اصولی میداند که در شرایط بیطرفانه و قابلپذیرش برای همهٔ اعضای جامعه در نظر گرفته شده است (Rawls, 1971). دادگاه نورنبرگ تلاشی است برای تحقق چنین عدالتی در سطح بینالمللی، اما فیلم نشان میدهد این تلاش تا چهاندازه با تناقض، ابهام و فشارهای سیاسی همراه است.
در مقابلِ این رویکردِ قاعدهمحور، مارتا نوسبام بر نقش احساس، همدلی و اخلاق فضیلت در قضاوت انسانی تأکید میکند. از نظر او، عدالت صرفاً اجرای قانون نیست، بلکه نیازمند درکِ موقعیت انسانی، آسیبپذیری و تجربهٔ زیستهٔ افراد است (Nussbaum, 1990). این نگاه در مواجههٔ داگلاس کلی با متهمان برجسته میشود و او درمییابد تقلیل انسانها به برچسبهای «جنایتکار» یا «شر مطلق» مانع فهم اخلاقیِ عمیقتر است.
در این نقطه، مفهوم «سوژگی» اهمیت
مییابد. فرد نه بهعنوان عاملی منزوی، که بهمثابه موجودی شکلگرفته در بستر اجتماعی، تاریخی و فرهنگی فهم میشود. کارول گیلیگان با طرح اخلاق مراقبت نشان میدهد توجه به رابطه، زمینه و مسئولیت متقابل، بخش لاینفک قضاوت اخلاقی است (Gilligan, 1982). فیلم با نمایش تجربهٔ کلی نشان میدهد عدالتِ صرفاً حقوقی، اگر از درک سوژگی و زمینهٔ انسانی تهی باشد، به امری سرد و ناکافی بدل میشود.
فیلم بر این نکته تأکید میکند که عدالت واقعی حاصل تنش و گفتوگوی مداوم میان قواعد رسمی و فهم انسانی است؛ ترکیبی دشوار اما ضروری برای مواجهه با شر تاریخی.
حافظهٔ جمعی، تاریخ و ساخت روایت
نورنبرگ بهخوبی نشان میدهد که تاریخ و حقیقت در بستر حافظهٔ جمعی ساخته و پرداخته میشوند. موریس هالبواکس، نظریهپرداز حافظهٔ جمعی، استدلال میکند که حافظه هرگز صرفاً فردی یا مبتنی بر اسناد خام نیست، بلکه همواره در چارچوبهای اجتماعی، فرهنگی و نهادی شکل میگیرد (Halbwachs, 1992). آنچه جامعه به یاد میآورد یا فراموش میکند، حاصل فرایندهای روایتسازی، بازنمایی و قدرت است.
تفاوت ماهوی جنایات نازیها و جنایات نظامی آمریکا
گورینگ در یکی از جلسات با روانشناسِ دادگاه این نکته را بیان میکند که نازیها اکنون در «جایگاه بازنده» قرار دارند و محکوم شدهاند. او با لحنی قاطع اشاره میکند که اگر نگاه عادلانه و گستردهتری داشته باشیم، جنایات جنگی آمریکا و متحدانش نیز گسترده و هولناک بودهاند. این جمله نشان میدهد که گورینگ از موقعیت خود بهعنوان محکوم بهرهبرداری میکند تا نسبیسازی کند و قضاوت اخلاقی را پیچیده جلوه دهد.
گورینگ میخواهد نشان دهد که داوری علیه او و دیگر متهمان، یکطرفه است و جنایاتِ طرف مقابل نادیده گرفته شده است. فیلم این جمله را بهعنوان نمونهای از فرافکنی و عقلانیت ابزاری شر نمایش میدهد و تأکید میکند که چنین توجیهاتی نمیتوانند مسئولیت اخلاقی او را از بین ببرند.
ضمن آن که اگر بخواهیم جنایات نازیها و آمریکا را در جنگ جهانی دوم با هم مقایسه کنیم، تفاوتها چه از نظر ماهیت و چه از نظر مقیاس قابل توجه است. نازیها برنامهای سیستماتیک برای نابودی کامل گروههای خاص مانند یهودیان، کولیها و مخالفان سیاسی داشتند؛ کشتارشان سازماندهیشده بود با هدف حذف هویت و نسلکشی.
اقدامات نظامی آمریکا ویرانگر بود و منجر به تلفات گستردهٔ غیرنظامیان شد، ولی بیشتر تاکتیکی، مقطعی و مرتبط با پیروزی در جنگ بود. جنایات جنگی آمریکا در آن مقطع، معطوف به نسلکشیِ سیستماتیک نبود. بنابراین، حتی اگر تعداد قربانیان در برخی رویدادها قابل مقایسه باشد، تفاوت ماهوی در قصد، سازماندهی و انگیزهها سطح جنایات را کاملاً متمایز میکند. نازیها شر مطلق و ایدئولوژیک را عملیاتی کردند، در حالی که اقدامات آمریکا، هرچند هولناک و قابل نقد اخلاقی، محصول منطق نظامی و جنگی بود، نه برنامهٔ هدفمند برای نابودی گروههای انسانی.
آیا فیلم نشان میدهد که شر میتواند بدون نفرت شخصی شکل بگیرد؟
بله. فیلم بارها نشان میدهد که بسیاری از متهمان نازی نه از سر نفرت شخصی، بلکه از راه اطاعت، عادت اداری و احساس انجام وظیفه عمل کردهاند. آنها خود را کارمند، افسر یا مسئول اجرای قانون میدانند، نه عامل خشونت. همین نبودِ نفرت آشکار، شر را خطرناکتر میکند؛ زیرا اعمال خشونتآمیز در قالب «کار روزمره» عادی میشود. فیلم هشدار میدهد که شر همیشه با خشم و خشونت احساسی آغاز نمیشود، بلکه گاهی با نظم، انضباط و بیتفاوتی اخلاقی رشد میکند.
چرا گفتوگو در فیلم مهمتر از صحنههای خشونت است؟
فیلم عمداً از نمایش مستقیم خشونت پرهیز میکند و به گفتوگو تکیه دارد، چون مسئلهٔ اصلی، فهم ذهنیت عاملان شر است، نه نشاندادن نتایج اعمال. گفتوگوی گورینگ و داگلاس کلی نشان میدهد زبان، منطق و توجیه میتوانند اعمال جنایتبار را عادی جلوه دهند. نگاه کاوشگرانهٔ فیلمساز، مخاطب را به طرح پرسش عمیقتری میکشاند: چگونه انسانها با واژهها، روایتها و استدلالها، خود را از مسئولیت اخلاقی جدا میکنند؟
آیا همدلی با متهمان به معنای توجیه آنهاست؟
همدلی در اینجا به معنای فهم است، نه بخشش یا توجیه. داگلاس کلی تلاش میکند متهمان را بفهمد، چون بدون فهم، عدالت ناقص میماند. فیلم نشان میدهد که میتوان رنج انسانی، ترس و دلتنگی متهمان را دید، اما همچنان آنها را مسئول اعمالشان دانست. این تفکیک مهم است. همدلی ابزار شناخت است، نه لغو قضاوت اخلاقی. فیلم مخاطب را به این تمایز ظریف اما ضروری آگاه میکند.
فیلم چه نگاهی به نقش روانشناسی در بازخوانی عدالت دارد؟
فیلم روانشناسی را نه جایگزین عدالت، که مکمل آن میداند. بررسی روانی متهمان کمک میکند بفهمیم چگونه انسانهای عادی در شرایط خاص به عاملان شر تبدیل میشوند. فیلم تأکید میکند که فهم روانی نباید به کاهش مسئولیت حقوقی بینجامد. روانشناسی در اینجا ابزاری است برای پیشگیری و شناخت، نه برای توجیه. دادگاه همچنان بر پایهٔ قانون عمل میکند، اما روانشناسی کمک میکند عدالت انسانیتر و آگاهانهتر باشد.
پیام اصلی فیلم چیست؟
پیام اصلی این است که شر میتواند دوباره تکرار شود اگر فقط آن را به گذشته نسبت دهیم. فیلم هشدار میدهد که اطاعت کورکورانه، تعلیق مسئولیت فردی و اعتماد مطلق به ساختار قدرت هنوز هم خطرناکاند. نورنبرگ از ما میخواهد بپرسیم: «من در چنین شرایطی چه میکردم؟» فیلم ما را به هوشیاری اخلاقی، پرسشگری و مسئولیتپذیری در زندگی روزمره فرا میخواند.
شناسنامۀ مختصر فیلم:
نام فیلم: نورنبرگ (Nuremberg)
کارگردان: جیمز وندربیلت (James Vanderbilt)
سال تولید: ۲۰۲۵
کشور: آمریکا
بازیگران اصلی: رامی ملک، راسل کرو، مایکل شانون
ژانر: درام تاریخی روانشناختی
آثار سینمایی جیمز وندربیلت:
Zodiac – ۲۰۰۷
The Amazing Spider‑Man – ۲۰۱۲
Truth – ۲۰۱۵
Nuremberg – ۲۰۲۵
نویسنده: لیلا احمدی